-->
رد ِ پايی بر برف

A(6/07/2004) 

  به خودم می‌پیچم . چه قدر تاریک‌ئه . صدای بچه‌ از پنجره می آد تو . داره به یه زبون غریبی حرف می‌زنه . حس کشف و شهود به‌ام دست می‌ده . جادوی کلمات از انحنای زمان خارج‌ام می‌کنه . می‌فهمم . باید کلیشه‌ها رو تکرار کرد . ....
... شروع‌اش وقتی بود که برای اولین بار مجبور شدم به جای گریه کردن بگم " آب " تا لیوان آب رو به دست‌ام بدن . به خاطر سپردن و تکرار این کلام آغاز اغوا گری‌ام بود ....
در آغاز بیان نیاز ، تنها سردادن گریه بود . به جای هر خواست‌ای می‌شد گریه کرد ولی وقتی واژه به جای گریه نشست برای برطرف کردن هر نیازی لازم بود کلام خاص آموزش داده شده‌ی اون نیاز تکرار بشه . دیگه نیاز عام نبود پس لازم بود تا نیازهای مختلف اول شناخته بشه و بعد کلمه ویژه‌ی اون نیاز به کار برده بشه ( مثلن دیگه نمی‌شد وقتی که " جیش " داشتی بگی " آب " ) ، ولی بعضی از نیازهایی که اتفاقن خیلی درد هم داشت بی واژه باقی موند و اینه که آدم شاید بعضی وقت‌ها نمی‌دونه چشه و فقط دلش می‌خواد گریه کنه ! کلمه اولین دشمن خویشتن‌کامی آدم‌ئه . بچه اوایل که هنوز تو بغل‌ئه و حرف زدن نمی‌دونه ، پدر و مادر با تکرار واژه‌هایی بدوی و لبخند زدن و قربون صدقه رفتن سعی می‌کنن توجه بچه رو به خودشون جلب بکنن . در واقع سعی می‌کنن که بچه رو اغوا کنن . این زمان اوج حس خویشتن‌کامی بچه‌ست و اصلن دلیل عمده‌ی مرکز توجه واقع شدن بچه همین حس خودشیفته‌گی مطلق بچه‌ست . مشابه این وضعیت رو مثلن تو بعضی از حیوون‌ها مثل گربه یا حتا تو بعضی از ادم‌ها مثلن زن‌های زیبا و آدم‌هایی که تو جای‌گاه دستورداری ( authority ) قرار دارن می‌شه دید . به مرور با ضربه‌هایی که به خویشتن‌کامی بچه وارد می‌شه . البته این اقتضای پروسه‌ی رشد بچه‌ست ولی به هر حال زخم‌هایی‌ئه که به پیکره‌ی خویشتن کامی وارد می‌شه که بعضی وقتها تا آخر عمر اون زخم‌ها هم‌چنان خون‌چکان باقی می‌مونه ( مثلن از مهم‌ترین ضربه‌هایی که به ساختار خویشتن‌کامی بچه وارد می‌شه می‌تونه تولد بچه‌ی دیگه‌ باشه ) . بچه از وقتی که از مرکز توجه خارج می‌شه ( البته منظور از مرکز توجه به گونه‌ای‌ئه که نیازها بدون ابراز شدن فهمیده شده و برآورده بشن ) ناچارئه که با کلام توجه رو به خودش جلب کنه و طولی نمی‌کشه که این بچه‌ست که شروع به اغوا گری می‌کنه تا توجه بگیره . این بار این اون‌ئه که باید بخنده تا بتونه دوست داشته بشه و باید بچه‌ی خوب باشه تا هم‌چنان دوست داشته بشه . و اغواگری این‌طور شروع می‌شه .

A9:48 PM


A(6/05/2004) 

  دو تن به از یک تن‌اند ، زیرا پاداش نیکویی برای رنج‌شان خواهند یافت . چون هرگاه یکی از پا افتد ، دیگری وی را بر پا بدارد . اما وای بر آن‌که تنها افتد . زیرا کسی را نخواهد داشت که در برخواستن وی را یاری دهد .

باب چهارم کتاب جامعه

و آن‌که برپای بود ، دهان خشک بگشود و لثه نیلی بنمود و دندان‌های زنگ شره خورده به گلوی هم‌ره درمانده فرو برد و خون فسرده از درون رگ‌هایش مکید و برف سپید پوک خشک ، برف خونین پر شاداب گشت .

داستان کوتاه هم‌راه - صادق چوبک

A9:38 PM


A(5/07/2004) 

  سوار مترو که شدم دیدم‌اش . اول نشناختم‌اش . موهای سرش تمامن ریخته بود و فقط یه نوار باریکی دور سرش از بقایای موهاش مونده بود . نگاه‌مون به هم گره خورد . گیج به سمت‌اش رفتم . بی لبخند و مات به هم سلام کردیم .از دوره‌ی مدرسه با هم دوست بودیم و خیلی صمیمی . با هم وارد دانشگاه شدیم و سال‌های اول دانشگاه هم باز اون کشش و رقابت دوره‌ی بچه‌گی بین مون بود تا این که بی هیچ قراری رابطه‌مون کاملن قطع شد . از آخرین باری که دیده بودم اش شش هفت سال می‌گذشت و چه‌قدر شکسته و پیر شده بود .

- چه طوری ؟ خوبی ؟
- قربان‌ات . ممنون‌ . بد نیستم . تو چه طوری ؟
- من‌ام ای قربان تو . راستی شنیدم که به هم زدی . متاسفم .
- آره . دیگه تموم شد . دیگه مهم نیست . تو از خودت بگو . ازدواج نکردی ؟
- نه هنوز . دارم درس می‌خونم برای ادامه تحصیل . می‌خوام تو رشته‌ی .... ادامه بدم .
- ئه ! ولی اوم موقع با هم قرار داشتیم که ... بخونیم .
- خوب آره ! الان هم همون رو دوست دارم . ولی اگه نشد می‌خوام ... بخونم .
- راستی مامان چه‌طوره ؟
سرش رو پایین انداخت و مکثی کرد . دل‌ام هری ریخت .
- مرد . حال‌اش خوب بود . چند وقتی احساس ضعف می‌کرد که رفت ازمایش داد . سرطان داشت . 36 روز بعد از جواب آزمایش مرد .
خیلی سنگین شده بودم . همیشه دوست داشتم به اسم کوچیک صداش کنم . همه‌اش 16 سال ازش بزرگ‌تر بود . مترو به ایست‌گاه رسید . بی هیچ حرفی و یا قرار و امید دیداری از جام بلند شدم و به طرف در رفتم . مکثی کردم . سرم رو نیمه به طرف‌اش چرخوندم و فقط دستم رو براش بلند کردم . هیچ عکس‌العملی نشون نداد . پیاده شدم .

A8:21 PM


A(5/05/2004) 

  فرهنگ چنان نیرومند است که می‌تواند جلو انگیزش جنسی را بگیرد و موجب « پاک دامنی » پیش از زناشویی شود و یا کسی را وادارد که برای همه عمر سوگند پارسایی بخورد . فرهنگ می‌تواند کسی را از گرسنگی بکشد ، در حالی که غذا فراهم باشد ، زیرا برخی خوراک‌ها « نجس » خوانده شده است . یا چه بسا کسی را به پاره کردن شکم دیگری یا شلیک گلوله‌ای در مغز خود برانگیزد تا لکه‌ی ننگی پاک شود . فرهنگ از مرگ و زندگی قویتر است .

داریوش آشوری ؛ تعریف‌ها و مفهوم فرهنگ

A1:05 AM


A(2/02/2004) 

  تقدیم به خلبان ِ کور
پدر هرگز نمی‌میرد چرا که کشته می‌شود !
طنز ظریفی‌ست در چه‌گونه‌گی ِ بقای ِ جمهوری اسلامی پس از مرگ خمینی . پدر می‌میرد ولی سنگینی بار گناه ناشی از مرگ پدر بر جان پسران ِ محبوب پدر(اصلاح طلبان ِ کنونی) تحمیل می‌شود . صورت ِ واقع پذیرفتن ِ آرزویی پنهان چنان احساس ِ گناهی بر جانشان می‌نشاند که گویی خون ِ پدر به‌راستی از دستان ِ آنان است که می‌چکد . درد ِ گناه ناشی از تحقق ِ میل‌ا‌ي ناخودآگاه آنان را به تمکین در برابر ِ قانون پدر ( ولایت فقیه که همان ولایت پدر است ) می‌کشاند . در این میان پسران ِ مغضوب پدر ( محافظه کاران ِ کنونی )از این انفعال ناشی از حس ِ بار گناه در برادران ِ محبوب ِ پدر سود جسته ، قبای ِ پدر را بر دوش ِ خود کشیدند . جالب آن که اولین دستانی که به قصد ِ بیعت به سوی ِ غاصبان جای‌گاه ِ پدر دراز شد از جانب ِ همین پسران ِ محبوب ِ پدر بود که هنوز از زیر بار ِ فشار ِ خرد کننده‌ی ِ چشیدن ِ حس ِ دوگانه‌ی ِ ناشی از مرگ ِ پدر فارغ نگشته بودند .
پس تا زمانی که این حس ِ گناه هم‌چنان بر جان ِ اینان ( اصلاح‌طلبان ) سنگینی می‌کند ، از جدال ِ میان ِ این دو دسته‌ی ِ برادران نمی‌توان انتظار ِ پیدایش ِ قانونی برخلاف ِ قانون ِ پدر ِ مرده را داشت .
هم‌چنین با مقایسه‌ی ِ روایت ِ تاریخی ِ چه‌گونه‌گی ِ حاکمیت پس از مرگ ِ محمد با داستان ِ فوق شاید بتوان یکی از دلایل ِ اصلی ِ تمکین و بیعت ِ علی را با غاصبان ِ تکیه زده بر جای‌گاه ِ محمد درک نمود .

A5:51 PM


A(1/13/2004) 

  نشستم تو حيات ِ خونه‌ی ِ پدری وسط ِ باغ‌چه کنار ِ درخت گيلاس‌ايِ که هم‌سن ِ من^‌ئه و الان شاخه‌های ِ لخت‌اش رو پهن کرده زير ِ بارون ، کف ِ باغ‌چه با برگ‌های ِ زرد و سرخ و قهوه‌ای فرش شده . بارون با دونه‌های ِ ريزش تو هوا معلق‌^ئه . بوی ِ درخت ِ خيس و صدای ِ افتادن ِ دونه‌های ِ بارون روی برگ‌های ِ کف باغ‌چه و من که زير بارون نشستم کنار درخت ِ گيلاس ِ هم‌سن ام . پک ِ عميقی به سيگار مي‌زنم ، دود رو که از سينه‌ام بيرون می‌دم مثل ِ ابری جلوی ِ چشم‌هام معلق می‌مونه ؛ از وسط ِ اين دود چشم‌انداز خونه‌ی ِ بچه‌گی‌هام پيداست . رويا ها و خاطرات بچه‌گی زنده شدن ، نه ! اصلن می‌شم همون بچه ی ِ هفت هشت ساله ، انگار تمام ِ اين مدت که از اون سال ها گذشته همه‌اش يه رويا بوده ، يه خواب طولانی و کسالت بار . الان از خواب بيدار شدم و بازي‌گوشانه دور از چشم ِ پدر و مادرم اومدم نشستم زير ِ بارون تا برای ِ خودم خيال بافی کنم . با پکی که بی اختيار به سيگار می‌زنم دوباره به زمان ِ حال برمی‌گردم ، با ديدن ِ سيگار توی ِ دستم و با احساس ِ آرامشي که زير بارون نشستم می‌فهمم که از اون سال ها خيلی دور شدم . حيرت زده می‌شم از اين که هيچ اتصالی بين احساس ِ الان‌ام و دوره‌ی ِ بچه‌گی حس نمی‌کنم . يه شکاف عميق بين ِ من فاصله انداخته . دوباره به گذشته پرت می‌شم : ترس ها ، حقارت‌ها و حس ِ بي‌پناهی ِ بچه‌گی‌ام تو اين تصاوير برام پر رنگ می‌شه . با حس تلخی رد ترس ها ، درد‌ها ، حسرت ها و ناتوانی‌هام رو تو تصويرهای ِ گذشته‌ام که جون می‌گيرن می بينم . ابهامي تو ذهن‌ام رنگ می‌گيره : اين خاطرات و تصاوير و روياهای ِ بچه‌گی رو چرا تو تموم ِ اين سال‌ها ی ِ تنهايي فراموش کرده بودم .يادم می آد که بخش ِ عمده‌ای از روياهای ِ بيداری ِ اون سال‌ها .....

A2:13 AM


A(9/07/2003) 

  عقده‌ی ِ اديپ در اسطوره‌ی ِ عيسا

مريم از فرشته پرسيد : ولی چه‌طور ممکن‌است من بچه دار شوم ؟ من هنوز شوهر نکرده‌ام . فرشته جواب داد : روح ِ پاک خدا بر تو نازل می‌شود و قدرت خدا بر تو سايه می‌اندازد . از اين جهت آن نوزاد کاملن مقدس خواهد بود و فرزند ِ خدا ناميده می‌شود . – انجيل ِ لوقا –
مريم ، مادر عيسا که در عقد يوسف بود ، قبل از ازدواج با او به وسيله روح ِ پاک ِ خدا آبستن شد . – انجيل ِ متا ـ
(روح‌القدس در پاسخ ِ مريم ) گفت : من فرستاده‌ی ِ خدای ِ توام . آمده‌ام تا به امر ِ او تو را فرزندي بخشم بسيار پاکيزه و پاک‌سيرت . ( 19 ) اي(مريم) خواهر ِ هارون ، تو را نه پدري ناصالح بود و نه مادري بدکار ( پس تو دختر ِ بکر از کجا فرزند يافتی؟ ) – قران ، سوره مريم ـ

مريم ، عيسا را که از رابطه‌اي آزاد بارور شده به دنيا می‌آورد و سايه‌ی ِ سنگين ِ محصول ِ چنين رابطه‌اي بودن را بر جان ِ وي به يادگار می‌گذارد .
در افسانه ، تصوير ِ مريم در شمايل ِ باکره‌ای که تن ِ هيچ مردي لمس‌اش نکرده نقش می‌بندد .اين تحريف شايد انتقام ِ ناخودآگاه‌اي مردسالار از زني باشد که فرزند ِ خود را به هيچ مردي منتسب نکرد . در تحليل ، جذابيت رابطه‌ی ِ جنسی به‌دليل ِ شبيه‌سازی ِ واقعه‌ی ِ تولد و هم‌چنين تجربه‌ی‌ ِ امکان ِ بازگشت به بدن مادر می‌باشد . در افسانه ، خداوند نطفه‌ی ِ عيسا را بدون آسيب ديدن بکارت مريم در دل ِ او می‌گذارد در نتيجه بايد بکارت ِ مادر به هنگام ِ تولد توسط ِ پسر برداشته شده باشد .
در فرهنگ ِ عامه معمولن ناتوانی و اخته شدن مرد را معمولن معادل با ناتواني در نزديکی (intercurse ) می‌دانند و نه لزومن در قابليت بارور کردن . يکی از هراس‌های ِ هر مرد ( phobia ) به توانايی‌اش در اين رابطه بازمي‌گردد که در مراسم ِ شب ِ زفاف و رسم ِ نماياندن ِ دستمال ِ آغشته به خون ناشی از برداشته شدن ِ بکارت ، علاوه بر اثبات ِ بکارت ِ دختر ، معنای ِ توانايی ِ مرد نيز با افتخار در آن مستتر است .
در داستان ِ تولد عيسا ، پدر در دورترين و بی‌شکل‌ترين جاي‌گاه ِ ممکن قرار می‌گيرد . وی با قرار گرفتن در موقعيت ِ قادر مطلق به پدری اخته تبديل شده که حتا توانايی ِ ازاله‌ی ِ بکارت ِ مادر را نيز ندارد . در وااقع با اين اتفاق يکی ديگر از هراس‌های ِ نهاد ِ مردانه که ترس ِ اخته‌گی توسط ِ پدر می‌باشد با يک تغيير شکل به اخته کردن پدر بدل می‌شود .
شايد اصرار بر بکارت ِ مريم در داستان ِ عيسا به اين خاطر باشد که عيسا بتواند در قامت ِ اسطوره‌اي ظاهر شده تا هراس ِ ابدی ِ پسر از حذف و اخته شدن توسط ِ پدر را باامکان ِ اخته کردن ِ پدر و حذف وی از رابطه با مادر امکان پذير سازد .
شايد بتوان دليل ِ انکار ِ واقعيت رابطه‌ی ِ عيسا با زني بدکاره هم نام ِ مادر ( مريم مجدليه ) و تاکيد بر اين مدعا که عيسا تن ِ هيچ زني را لمس نکرد به احساس ِ گناه ِ شديد ِ ناشي از حذف ِ پدر در رابطه با مادر ارتباط داد . به جزای ِ اخته شدن ِ پدر ، پسر نيز از رابطه محروم می‌شود . اگر در افسانه ، ( تولد ) عيسا اخته‌گی ِ پدر را در خود به همراه دارد ، وی نيز خود را از رابطه با زنان محروم می‌نمايد .
به نظر ، افسانه معکوس شده‌ی ِ واقعيت است . مريم نه تنها باکره نبود که آزادانه رابطه‌ی ِ جنسی برقرار کرده و حتا بار گرفته و آن‌را آشکار نيز نموده است .عيسا نيز نه تنها رابطه با زنان را بر خود حرام نه‌ساخته ، که با زني شهره به بدکاره بودن رابطه‌اي آشکارا برقرار کرده است (که داشتن ِ چنين رابطه‌ای قابليت ِ مردانه‌گی ِ بيشتری نيزلازم داشته ، وارد شدن به رابطه با زنی که می‌توانسته با کسان ِ بسياری مردانه‌گی ِ وی را بسنجد ) .
در آخر به اين اشاره می‌کنم که دليل انتخاب شدن مريم مجدليه توسط عيسا به اين علت‌ها می‌توانسته باشد که وی قابليت ِ جاي‌گزين شدن با مادر را در ذهن عيسا داشته و هم‌چنين عيسا با انتخاب آشکار وی انتقام ِ خاطرات ِ دردناکي که هم واره در پي ِ نام ِ مادر و داستان ِ تولدش ، آزرده‌اش کرده بودند را اين‌گونه ستانيد .

A1:11 AM


A(8/20/2003) 

  كاش مي ديدم چيست،آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست.

اگر خودم را باور داشتم
عشق تو را هم باور مي كردم.
ولي هرگز نتوانستم اين ترديد را از خود دور كنم:
آيا من دوست داشتني هستم؟............... نه!
پس كسي نمي تواند دوستم بدارد!
و من سعي مي كنم از رفتارهاي تو به اين نتيجه برسم.
تا هر روز فاصله ام با تو بيشتر شود
تا اين ترديد در ذهنم كمرنگ تر شود و درد آنرا كمتر احساس كنم
تا آرام بگيرم


كاش مي توانستم بر اين ترديد غلبه كنم
و از اين احساس تنهايي رها شوم
وحس كنم هميشه كسي هست كه اگر به او نياز داشتم،به سراغش بروم.

نوشته شده توسط نازنين.

A1:48 PM


A(7/29/2003) 

  در آسمان نه عجب گر به گفته‌ی ِ حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسيحا را !

من مي توانم روزها،هفته ها،ماهها تنها بمانم.خواب آلوده،آسوده،خشنود چون يك نوزاد.و تو اين خواب آلودگي را بر هم زدي.تو اين قدرت را سرنگون كردي.چطور ميتوانم از تو تشكر كنم؟
آدمي به محبوب هايش چيزهاي زيادي مي بخشد.كلام،آرامش،لذت.تو باارزش ترين ِ همه را به من بخشيدي:فقدان.
محال بود بتوانم از تو بگذرم.حتي وقتي ميديدمت،دلم برايت تنگ مي شد.
تو كسي بودي كه از طريق او،فقدان،نقص و گسستگي به درون من راه يافت.

كريستين بوبن.

نوشته شده توسط نازنين

A7:57 PM


A(7/21/2003) 

  رقصي کنون ميانه‌ی ِ ميدان‌ام آرزوست
29 سال گذشت . بودن نه در ميانه‌ی ِ ميدان که در ميان ِ به تماشا نشسته‌گان ِ خوش‌نشين اين ميانه . با اندوخته‌اي از همه چيز و هيچ چيز : نه مهر و نه کين ، نه علاقه‌اي و نه شوقي ، نه خشمي و نه نفرتي ، نه دوستي و نه حتا دشمني . چنان از کنار زنده‌گي گذشته‌ام که زانوی ِ آهوی ِ بی‌ جفتی هم نلرزيده ! نام اين صفحه نيز شايد با طعنه‌اي از اعماق ِ نا آگاه برآمده باشد برای ِ ردي که به سرعت با حرارت ِ کم رمق نور زمستاني چنان در خاک فرو رفته است که حتا بيننده‌اش محتاط و نگران گل‌مال شدن کفش و لباس ِ خويش است . نمايه‌ی ِ اين چشم‌انداز که هم در آن به گونه‌اي زيسته‌ام ، چه تلخ به زنده‌گی‌ام می‌ماند ! بی هيچ اثری از زنده‌گی در آن ، بی هيچ ردی از علاقه و سليقه و رابطه‌ای ، از هر نشانه خالی‌ست و چه فاش به من می‌ماند . شايد به جرم اين شباهت بود که بارها قصدش را کردم . تنها خوب سيگار کشيدن مانده و باز جای ِ شکرش باقي‌ست که دست کم اين يکی را خوب آموخته‌ام !
سايه‌ی ِ تکه ابر به يک نهيب ِ خورشيد داغ ِ تير ماه‌اي محو شد . مبهوت مانده‌ام ، در ميان ِ بياباني که زير تابش اين نور ، خاک زير پا تنهاسنگينی ِ وزن ِ مرا بی آن که حتا اندک سايه‌اي برايش بگسترم ، بردبارانه تحمل می‌کند . هيچ ردی از راه ِ آمده بر جا نيست که دست کم در راستای ِ برازش يافته‌ی ِ آن به راه افتم . چه وهم ِ مهيبي‌ست بيداری از اين رويای ِ سی ساله !

A9:08 PM


A(6/26/2003) 

  متن ِ نوشته‌ی ِ نامه‌ی ِ خداحافظی ؛ منتسب به گابريل گارسيا مارکز خالق رمان ِ بزرگ صد سال تنهايی

اگر خداوند برای ِ لحظه‌ای فراموش می‌کرد که من عروسکي کهنه‌ام و تکه‌ی ِ کوچکي زنده‌گي به من ارزاني می‌داشت ، احتمالن همه‌ی ِ آن‌چه را که به فکرم می‌رسيد نمی‌گفتم ،بلْ‌که به همه‌ی ِ چيزهايی که می‌گفتم فکر می‌کردم . ارج ِ همه چيز در نظر ِ من نه در ارزش ِ آن‌ها که در معنايی است که دارند . کم‌تر می‌خوابيدم و بيش‌تر رويا می‌ديدم ، چون می‌دانستم هر دقيقه که چشم‌مان را بر هم می‌گذاريم شصت ثانيه نور را از دست می‌دهيم . هنگامي که ديگران می‌ايستادند راه می‌رفتم ، و هنگامي که ديگران می‌خوابيدند بيدار می‌ماندم ، هنگامي که ديگران صحبت می‌کردند گوش می‌دادم ، و از خوردن ِ بستنی ِ شکلاتی چه حظي که نمی‌بردم !
اگر خداوند تکه‌ای زنده‌گی به من ارزانی می‌داشت ، قبايی ساده می‌پوشيدم ، نخست به خورشيد چشم می‌دوختم و نه تنها جسم‌ام که روح‌ام را عريان می‌کردم .
خدايا ، اگر دل در سينه‌ام هم‌چنان می‌تپيد ، نفرتم را بر يخ می‌نوشتم و طلوع ِ آف‌تاب را انتظار می‌کشيدم ... روی ِ ستاره‌گان با رويايی ون‌گوگی شعري « بنديتی » را نقاشی می‌کردم و صدای‌ ِ دل‌نشين ِ « سرات » ترانه‌ی ِ عاشقانه‌ای بود که به ماه هديه می‌کردم . با اشک‌هايم گل‌های ِ سرخ را آب‌ياری می‌کردم تا درد ِ خارهاشان و بوسه‌ی ِ گل‌برگ‌هاشان در جان‌ام به‌خلد .
خدايا ، اگر تکه‌ای زنده‌گی می‌داشتم ، نمی‌گذاشتم حتا يک روز به‌گذرد بی‌آن که به مردمی که دوست‌شان دارم ، نه‌گويم که دوست‌شان دارم . به همه‌ی ِ مردان و زنان می‌قبولاندم که محبوب ِ من اند ، و در کمند ِ عشق زنده‌گی می‌کردم . به انسان‌ها نشان می‌دادم که چه در اشتباه‌اند که گمان می‌برند وقتی‌ پير شدند ديگر نمی‌توانند عاشق باشند ، و نمی‌دانند زمانی پير می‌شوند که ديگر نتوانند عاشق باشند ! به هر کودکي دو بال می‌دادم ، اما رها‌يش می‌کردم تا خود پرواز را بياموزد . به سال‌خورده‌گان ياد می‌دادم که مرگ نه با سال‌خورده‌گی که با فراموشی سر می‌رسد . آه انسان‌ها ، از شما چه بسيار چيزها که آموخته‌ام . من دريافته‌ام که همه‌گان می‌خواهند در قله‌ی ِ کوه زنده‌گی کنند ، بي‌آن‌که بدانند خوش‌بختی ِ واقعی وابسته‌ی ِ سنجه ای است که در دست دارند . دريافته‌ام که وقتی طفل ِ نوزاد برای ِ اولين بار با مشت ِ کوچک‌اش انگشت ِ پدر را می‌فشارد او را برای ِ هميشه به دام می‌اندازد . دريافته‌ام که يک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی ديگر از بالا به پايين به‌نگرد که ناگزير باشد او را ياری دهد تا روی ِ پای ِ خود به‌ايستد . من از شما بسی چيز‌ها آموخته‌ام ، اما در حقيقت فايده‌ی ِ چندانی ندارند ، چون هنگامی که آن‌ها را در اين چمدان می‌گذارم ، بدبختانه در بستر ِ مرگ خواهم بود .

A2:44 PM


A(6/19/2003) 

  ام‌شب چه شب سخت و هول‌ناکی‌^ئه . برای ِ اولين بار ^ئه که سنگينی ِ ردای ِ خدايی رو بر دوش‌ام حس می‌کنم . محشری شد ان‌گار . تنها و عريان در برابر ِ منْ‌خدا به پرسش کشيده شدم . چه کردی ؟ بغض‌ام گرفت . نگاه سرد و بی‌رحم‌اش امکان ِ گريه را از من گرفت . صدايش درون‌ام نعره کشيد : چه کردی ؟ و در من چون نوزاده‌اي لرزان با حيرتی در نهايت مظلوميت‌اش ، متحير از چنين عتابي ، تنها بغضي بود ؛ که فرو مرده بود . حيف‌ات نبود ؟ حيف ... حيف ... حيف .... و چه پژواک ِ شومی داشت . انعکاس محو شونده‌ی ِ آن کلام نا ی ِ گريستن ِ من را هم با خود به هم‌راه داشت . حس سنگينی از دوش‌ام برداشته شد که يک‌باره تمام ِ غم هستي به جانم ريخت . حيف ... حيف ..... حي ......

A1:17 AM


A(5/28/2003) 

  در اين چشم‌انداز همه چيز قلابی‌ست . هر جور شباهت ميان ِ اين با واقعيت مايه تاء‌سف طرفين آن گفت و گو بايد باشد .

آن که می‌گويد دوست‌ات می‌دارم دل ِ انده‌گين شبی‌است که مه‌تاب‌اش را می‌جويد
ای کاش عشق را زبان ِ سخن بود

غم‌گين‌ام،خيلی. رخ دادن ِ يک اتفاق ِ هميشه تکرار شونده (البته تکرارش هيچ منافاتی با دردناک بودن‌اش ندارد )
خواستن و نشدن .

....

به دستور شورای عالی امنیت شخصی حذف شد

....

هر دريچه‌ی ِ نغز بر چشم‌انداز ِ عقوبتي می‌گشايد
عشق رطوبت ِ چندش انگيز ِ پلشتي است
و آسمان سر پناهي تا به خاک بنشيني و بر سرنوشت ِ خود گريه ساز کنی

A12:26 AM


A(5/08/2003) 

  نوشته‌يي از غزاله عليزاده در سال‌روز ِ به پيشواز ِ مرگ رفتن‌اش ؛ هجده‌م اردي‌بهشت ِ1375 در جنگل‌های ِ جواهر‌ده مازندران .

زوال که آغاز می‌شود روياها راه به کابوس می‌برند ، پای ِ اعتماد بر گرده‌ی ِ اطمينان فرود می‌آيد و از ايمان غباري می‌ماند سرگردان ِهوا که بر جاي نمی‌نشيند ؛ خواب‌ها تعبير ندارند و درها نه بر پاشنه‌ی ِخويش که بر گرد ِخود می‌چرخند و راه‌ها به ساماني که بايد نمی‌رسند ؛ و حق اگر هست ، همين حيات ِ آخرالزماني است ، که نيست ، برای آنان که هنوز بادهای ِ مسموم ِ مصرف و تخريب را می‌گذرانند .
قرني که پيش رو‌ست سال‌هاست که آغاز شده است مثل ِ جدايي که بسيار پيش از آن‌که مسجل شود روی می‌دهد ، اما زما‌ني صورت ِ تثبيت می‌پذيرد که ديگر نيرويي برای اصل ِ وصل نمانده است .گاهي از بسياری ِ تازه‌گي و شکفته‌گی است که نامي برای ناميدن نيست گاه از شدت ِ زوال و تباهی . در بی‌اعتباری ِ دوران‌های ِ نام‌گذر است که همه چيز را ‌بايستی از نو تعريف کرد ؛ و در اين دوران ِ بی‌اعتبار ِ گذر از هزاره‌يي به هزاره‌ی ِ ديگر ، ميراث ِ سنگينی ِ اطلاعات ِ بی‌شمار ، غلتيده در مسير ِ درآميختن با اشکال ِ منفی است – همان داستان ِ هميشه‌گی ِ کژي و راستي ، سختي ِ راستي و آساني ِ کژي .
هر سال که می‌گذرد مرز‌های ِ گل و ريحان ِ دوزخ و مرزهای ِ خار ِسْتان ِ بهشت در هم می‌روند ، اشتباه گرفته می‌شوند . سال به سال دريغ از پارسال ، تنها حکم ِ تکرار شونده است .
ما هميشه دير می‌رسيم . رسم داريم که دير برسيم . ملّتي ديريم . به ضيافت ِ فرشته‌گان نيز اگر دعوت شويم زماني می‌رسيم که بقايای ِ سرور را بادهای ِ مسموم ِ شياطين به اين سو آن سو می‌برند ؛ مقام ِ مقايسه نيست که در مثل مناقشه نيست . مقايسه دو سر دارد و ما و مردم ِ ما يک سو . طاقت ايستادن بر ميان ِ بام در ما نيست ، بايد که از يک سو بيافتيم ، مثل ِ پرت شدن از مرکز ِ وجود که آن‌قدر از آن دور افتاده‌ايم که بی‌تعارف می‌شود گفت : ديگر وجود نداريم . کافي ست چند صباحي ديگر به همين منوال بگذرد تا باور کنيم که اصلن نبوده‌ايم . هفت قرن رفته است از زماني که حافظ نزد ِ اعما صفت مهر منور کرد .
در اين جهان که بد است برای ِ کسي که نداند دنيا چيست و خوب است در چشم ِ آن‌که نداند دنيا چيست – احمق‌ها اول‌اند . مردم در فرار و تبعيد کليد خانه‌های ِشان در مشت می‌فشارند ؛ برگشت هميشه هست ؛ در مرگ هست که نيست . خانه‌ی ِ روشن ِ ما کی به باد رفت ؟ خانه‌های ِ تزوير و ريا تاريک‌اند . « ما غلام ِ خانه‌های ِ روشن‌ايم . »
در خانه رويا می‌بينم ، در خواب رويای ِ خانه و بي‌خانه کابوس و در کابوس زوال که آغاز شده است .

A12:01 AM


A(4/25/2003) 

  يک مکاشفه‌ی ِ دردناک ِ خودشيفته‌گي

احساس ِ تنهايي ِ سوزناک‌اي به‌ ِ مْ دست داد . خودم رو ديدم که تو رابطه‌ها مْ برای ِ طرف ِ مقابل‌ام در نقش ِ وسيله‌اي هستم . حس کردم که چه‌قدر رابطه‌ها مْ ناپاي‌دار و شکننده‌ست . تا زمان‌اي ارزش دارم و رابطه پاي‌داره که قابليت ِ سرويس‌دادن رو داشته باشم ! يک آن خودم رو در شمايل ِ يک قديس ِ مظلوم واقع شده ديدم ! سرگرم ِ هم‌دردی با اين تصوير ِ مظلومانه بودم که ناگهان spot light اتفاق افتاد و پرتو ِ نوري به تاريک‌خانه‌ی ِ ذهن‌ام تابيده شد : چه‌طور ممکن‌^ئه که تو تمام ِ رابطه‌هام وسيله‌يي باشم ، فقط ! اين شايد تصور ِ ذهن ِ خود ِ من‌^ئه که چنين تصويري رو منعکس می‌کنه (projection ) . چه نفعي از ساختن ِ اين تصوير ِ دردناک می‌برم .
از آن‌جايی که شهادت و ايثار ( قرباني شدن ) جزو سازندهای ِ بنيادی ِ فرهنگ ِ ما ست ، احتمالن اولين نفعي که می‌شه از اين تصوير برد ، ابراز ِ دل‌سوزی و هم‌دردی برای ِ مورد ِ ظلم واقع‌شده ست . اين يکی از تحليل‌ها و آشکارترين ِ شون می‌تونه باشه.
به تجربه فهميده‌ام که در اين موقعيت‌ها احتمالن قرار است که چيزي در تاريک‌خانه مخفي شود و به جای ِ آن ، که دقيقن در مقابل ِ آن تصوري به ظرافت شکل می‌گيرد و چه به‌تر که اندک‌ي دل را هم بسوزاند .
شايد اين نگاه‌‌ای^ئه که خودم به رابطه‌ها مْ دارم و ديگران ابزاري هستن برا مْ ، بخشي از رنج و مسئوليت ِ بودن‌ام رو به دوش اون‌ها می‌ندازم . کسی رو دوست دارم ؟ اصلن می‌دونم دوست‌داشتن يعني چی ؟يا آن چنان شيفته‌ی ِ خودم هستم که ديگه جايي برای ِ دوست‌داشتن ِ يه آدم ديگه نمی‌مونه . من مرکز ِ جهان‌ام و ديگران تا اون‌جايی قابل ِ تحملن که خويشتن‌کامی‌ام رو هم‌چنان برآورده کنن .

A3:27 AM


A(4/20/2003) 

  هم‌کاری دارم عاقل مردی^ئه اهل مشهد . هر وقت براش مشکلی پيش می‌اومد می‌گفت : آخ قربون‌ات برم امام رضا ، گفتی و من نفهميدم ! و برام هميشه سوال بود ، اون که اعتقادی نداره داستان امام رضا چيه ديگه .تا اين که ازش حکمت اون قربون صدقه رفتن رو پرسيدم و برام تعريف کرد که : سال‌ها پيش‌تر ، جوون که بودم عاشق دختری شدم . از اون‌جا که نه کاری داشتم و نه پولی و تازه آدم شر و شلوغی هم بودم خونواده‌ام به شدت مخالف ازدواج من بودن و هر کاری که می‌کردم زير بار نمی‌رفتن که برام از اون خانم خواستگاری کنن . دست‌ام به هيچ جا بند نبود . نمی‌دونم از کی شنيدم که هر کسی حاجتی داشته باشه ، اگه چهل روز نماز صبح‌ رو اول وقت تو حرم بخونه ؛ مشکل‌اش حل^‌ئه . با اين که اعتقادی نداشتم ولی فکر کردم که ضرری نداره امتحانی بکنم . به هر حال به خاطر عشق‌ای که داشتم با هر بدبختی‌ای که بود کله‌ی ِ سحر بيدار می‌شدم و دوچرخه‌ی ِ 28 بابام رو سوار می‌شدم و می‌رفتم حرم نماز می‌خوندم و برمی‌گشتم خونه . چهل‌امين روز ، نماز رو که خوندم يه آخيش‌ای گفتم و اميدوار از حرم زدم بيرون . يه شور خاصی رو احساس می‌کردم و با عجله رکاب می‌زدم که خودم رو به خونه برسونم . تو راه خونه يه خيابون‌ای بود که سربالايی ِ تندي داشت ، برای ِ اين که زودتر برسم از روی ِ زين بلند شده بودم که بتونم از نيروی ِ وزن‌ام هم کمک بگيرم تا سريع‌تر رکاب بزنم . به آخر سربالايی که رسيدم ، با آخرين فشاری که به رکاب آوردم خودم رو کوبيدم روی ِ زين . نگو که تو اون سربالايی ِ زين چرخ افتاده بود و ميله‌ی ِ زين بی‌پناه مونده بود . فقط يادم می‌آد که جيغ‌ای کشيدم و ديگه چيزی نفهميدم . کاسب‌های ِ محل که تازه داشتن مغازه‌هاشون رو باز می‌کردن با شنيدن صدای ِ فرياد من اومده بودن سراغ‌ام ، يکی‌شون من رو شناخته بود و رسوندن‌ام خونه‌ . پدر و مادرم تازه از خواب بيدار شده بودن که من رو بی‌هوش و خون چکان آورده بودن در خونه . بعد از اين که به هوش اومدم ، بابام پرسيد که اين موقع صبح کجا بودی؟ گفتم که رفته بودم حرم امام رضا نماز صبح بخونم باورشون نمی‌شد ؛ تا اين که داستان رو تعريف کردم و نمی‌دونم چی‌ شد که پدرم تصميم گرفت بره خواست‌گاری ِ اون دختر . من هم که به مرادم رسيده بودم و ممنون امام رضا که مشکل‌ام رو حل کرده بود ديگه درد اون اتفاق رو فراموش کردم . سال‌ها بعد فهميدم که اون قضيه‌ی ِ افتادن زين و اون بلايی که سرم اومد پيامی بود که امام رضا می‌خواست به‌ من بفهمونه که متاسفانه دير فهميدم‌اش !

A2:27 AM


A(4/04/2003) 

  يه روز يه مرد محترمی تويکی از شهرهای شمالی می‌ره رستوران شهر غذا بخوره ؛ تمام ميز‌های رستوران اشغال بوده و به‌ناچارکنار ميز صندوق رستوران يه صندلی ميذارن تا غذاش رو همون‌جا صرف کنه . هر کی که غذاش تموم می‌شده و می‌خواسته پول غذاش رو حساب کنه از اون جايی که اون آقا راه رو بسته بود بعضی‌ها سهون و بعضی هم عمدن و از سر لج که آخه اين چه جای نشستنه ؛ پاشون رو می‌ذاشتن رو پای اون آقا و فريادش بلند می‌شده که "پای ِ من !" . به هر حال غذاش رو تموم می‌کنه و می‌خواد پول غذاش رو حساب کنه که صاحب رستوران بهش می‌گه مثلن می‌شه پنجاه هزار تومن ، وقتی با تعجب علت‌اش رو سوال می‌کنه می‌فهمه که هربار که فرياد می‌زده پای ِ من ! صاحب رستوران هم فکر می‌کرده داره می‌گه که پول ِ غذای اين آقا پای ِ من ! ؛ من حساب می‌کنم .
نمی‌دونم چرا هر بار که آقای ِ خاتمي رو تصور می‌کنم اين داستان می‌آد تو ذهن‌ام !

A10:48 AM


A(4/01/2003) 

  تاج ِ خروس زيبا‌ست و تخم ِ مرغ با ارزش

در اين ترديدی نيست که بخش مهمی از محروميت و عقب مانده‌گی فعلی زن‌ها از خواست و تحميل نظام مردسالار ناشی شده است . يعنی خواست دنيای مردانه بوده که زن‌ها به تعبير سيمون دوبووار «جنس ِ دوم » باشند ولی به باور من اين خواست به تنهايی نمی‌توانسته به وجود آورنده‌ی ِ اين وضعيت باشد . عامل ديگری که اين خواست را به تحقق رسانده ، تمايل و خواست دنيای زنانه است . يعنی زن‌ها خواسته اند و هم‌چنان خواهان‌اند که «جنس ِ دوم » باشند . چه‌را که شايد اين‌گونه راحت‌تر و کم‌مسئوليت تر است .
در دنيای زنان دو نگرش به ظاهر متفاوت را می‌توان بارزتر مشاهده کرد .گروهی نه چندان اندک از زنان ، کاملن فعالانه خود را منفعل می‌نمايانند . اصولن پذيرش مسئوليت دشوار است و حال که کسی هست ، داوطلبانه مسئوليت را بپذيرد و با اين پذيرش نهايتن خود را برتر حس کند ، چه‌باک ؛ چه اشکالی دارد که باعث شويم زوجِ ‌مان در تصورات‌اش خود را برتر بنشاند . اصلن بگذار بینگارد که او مه‌تر است و من که‌تر ، او صاحب است و من بنده . با اين خيال خوش در قلمرو سلطنت‌اش ترک‌تازی کند؛ همين که من گوشه‌ی ِ امن‌ای دارم بس است . تازه ! طبيعت به من ويژگی‌هايی داده که بی‌هيچ تلاشی خواهم توانست او را از آن مرکب شاهی به زير کشانم . مردان مشهور به اسارت شهوت‌شان اند ، لاجرم اقتدار نهانی از آن ِ من است . پس بگذار او با خيال خوش روز‌ها را سلطنت کند ! از انصاف هم نبايد گذشت که به هر حال تاج شاه‌ي سري در خور می‌طلبد و ردای ِ سلطان برازنده‌ی ِ هيبت مردانه است . در طبيعت هم چنين است ديگر : خروس است که تاج بر سر دارد و زيباتر است !
گروه ديگر بر اين باور اند که دنيای مردانه در طول تاريخ حق آنان را پاي‌مال کرده و بايد از‌ايشان ستانده شود . وقتی که گفته می‌شود زنان بايد حق خود را بگيرند ( از که ؟ از مردان يا حکومت که آن هم ويژگی ِ نرينه دارد ) به نظر مترقی می‌نمايد ولی در هر حال اين نگاه هم‌چنان به حفظ نظام مردسالار خواهد انجاميد تنها تلاشی خواهد بود برای باج گيری از دنيای مردانه و نهايتن امتيازاتی که گرفته خواهد شد و دنيای مردانه با گشاده دستی پدرانه ! از فشار اقتدار خود خواهد کاست .
مسئله مهم اين است سپهر انديشه‌ی ِ زنانه همان‌ای ست که «جنس دوم» بودن را موجب شده است و در انتقادی‌ترين صورت باز هم شرايط ايجاد کننده‌ی ِ آن ماندگار خواهد بود . مهم تغيير سپهر انديشه‌ی ِ زنانه است که دش‌وار‌‌تر است چه‌را که بايد ابتدا پوشش مظلوم نمايی و قربانی شدن از تن درآيد .

A3:14 PM


A(3/31/2003) 

  به خاموشی دریا که این صفحه رو ، هم ، از او دارم و یادداشت‌های تنهایی و اگرشبی از شب‌های زمستان مسافری که مشوق‌ام بودن و جن‌آباد که من رو متعجب و ممنون خودش کرده


دست‌هايی پوشيده از لجن و جنب‌انده‌ها‌ی ِ ريز از دل يه باتلاق متعفن ساکن‌ای که تنها اطراف اون دست‌ها يه تلاطمِ محو‌ی مثل جنبيدن جنين تو رحم مادرش ، به چشم می‌آد ، با وحشت و تمنا به کناره‌ی ِ پوشيده از خزه و بته‌های ِ خاکستری و سست ِ مرداب ؛ داره چنگ می‌زنه و بلعيده می‌شه .
چشم‌هام رو که روی ِ هم می‌گذارم دردی رو حس می‌کنم که مثل حرکت مدام برق سمت چپ سينه جريان پيدا می‌کنه و نفس که با خس خس‌اي مزمن ، بی‌نظم و بريده سينه رو به درد می‌آره . يک‌باره هم‌راه عرق سردی که به تن‌ام می‌شينه ، تمنای دردناکی رو حس می‌کنم به حضور زن‌اي ، بی‌چهره‌ . ياد رو‌يايی می‌افتم که سال‌ها پيش‌تر شايد تو بيداری ديده‌ام : تو يه دريای ِ سياه‌رنگی هستم . وحشت زده دارم تقلا می‌کنم خودم رو روی ِ آب نگه دارم . زنی رو می‌بينم که انگار توی آب وايستاده . ديگه تقلا نمی‌کنم ، انگار حضور اون زن باعث شده که روی آب بمونم . به نظرم می‌رسه که داره به من اشاره می‌کنه به طرف‌اش برم . من رو به بغل‌اش می‌خونه . می‌خوام پرت بشم تو آغوش‌اش که ناگهان بلعيده می‌شم . از خواب می‌پرم . دارم با مادرم می‌رم . به چند تا کولی بر می‌خوريم ، زن‌هايی که ره‌گذر‌ها رو به ديدن طالع‌شون دعوت می‌کنن .پيرزنی دست من‌رو تو دست‌های زبر و سرخ رنگ‌اش گرفته و کف دست‌ام رو نگاه می‌کنه . چيز‌هايی به مادرم می‌گه که نمی‌فهم‌ام . مادرم با عصبانيت پولی می‌اندازه تو دامن پيرزن و من‌رو به دنبال خودش می‌کشه .
چشم‌هام رو که باز می‌کنم خودم رو می‌بينم تو دل يه باتلاق شناورم و انگار که هيچ وزن‌ای ندارم . حيرت زده می‌شم ؛ چه‌‌طور توی لجن چشم‌ها می‌تونن ببينن .

A6:48 PM


A(3/07/2003) 

  زوال که آغاز می‌شود رويا‌ها راه به کابوس می‌برند ... (غزاله علي زاده )
اطبای ِ قديمِ چين معتقد بودند که : منشاء ِ مرض سه چيز است : تعلقِ خاطر ، نفرت و حسادت
مرد زن را گفت : چيزی‌ست در چشمان‌‌ات که مرا می‌ترساند .
زن : چيزی‌نيست جز انعکاس نگاه تو ؛ حس‌اي ست در تو که در چشمان‌ات عريان است . تو مرا آن نمی‌خواهی که آن‌ اي . مرا آني که نيستي خواهان‌ اي . چه‌را که اگر من آن باشم که تو اي ، آئينه‌يي خواهم شد برای ِ آزرده‌گي ِ تو ، هم‌آن‌گونه که پدران‌ات نخواستند . پدران‌ات نيز چون تو مرا خواستند هم‌آن‌گونه که نبودند ، که اين سنت دير پای قبيله‌ی ِ شما ست . مردانه‌گی وصفي بود برای ِ پوشانيدن نه‌‌داشته‌هایِ‌تان . آرزويي که در چشمانِ زنانِ تان می‌خواستيد نمود . نام روسپی را بر من نهاديد ، که آن دش‌نامي تلخ بود شما را ، بر زنانِ‌تان نهادن . زني که با هزار تمنا به بستر می‌کشانيد در نگاه‌تان خود فروش زني بيش نيست ، چه طنز غريبي‌ست در آن زهر خندي که با تن خسته در بستر هم‌آغوشي ِ پر تکاپو‌تان بر لب‌تان محو می‌نشيند ، با نگاه‌ي خيره در رويای‌ ِ تان بدرقه می‌کنيد زني را که خاطره‌ئي مردانه براي‌اش به يادگار گذاشتيد . زهر خند سکرآوری که مدت‌ها بود از بستر زن‌آشويي‌تان رخت بر بسته بود .
آری ! تفاوت من با آن زن تنها در قابليت دريافت آن دش‌نام تلخ است ؛ زني که می‌تواند مردانه‌گی‌ات را بسنجد .
می‌فريب‌ايد خود را و فريفته می‌شويد از اين خود ساخته و ... زوال که آغاز شده است .

A7:50 PM


پست‌چي
 
بایْ‌گاني


 
 

 

[Powered by Blogger]